گرمای عشق از فریدون مشیری

جان زنده است اگر چه به رنج از تنم هنوز

با خون این و آن نفسی می زنم هنوز

از خون تابناک و طربناک و پاک خود

یک یا دو دو قطره شعله کشد در تنم هنوز

گرمای عشق تاخته تا مغز استخوان

شعرم شرار اوست اگر روشنم هنوز

برگی به شاخسار حیاتم نمانده است

خار چمن گرفته به کف دامنم هنوز

از صحبت و صفای تو دل بر نمی کنم

وز دست دل به جان تو جان می کنم هنوز

 

باران که شدی، غزلی از مهدی مختار زاده

باران که شدى مپرس ، این خانه‌ی‌ کیست
سقف حرم و مسجد و میخانه‌ یکیست

باران که شدى، پیاله‌ها را نشمار
جام و قدح و کاسه و پیمانه‌ یکیست

باران! تو که از پیش خدا مى‌آیی
توضیح بده عاقل و فرزانه یکیست

بر درگه او چونکه بیفتند به خاک
شیر و شتر و پلنگ و پروانه یکیست

با سوره ى دل ، اگر خدارا خواندى
حمد و فلق و نعره‌ى مستانه یکیست

این بى‌خردان، خویش، خدا مى‌دانند
اینجا سند و قصه و افسانه یکیست

از قدرت حق ، هرچه گرفتند به کار
در خلقت حق، رستم و موریانه یکیست

گر درک کنى خودت خدا را بینى
درکش نکنى , کعبه و بتخانه یکیست

پریشان تو، شاعر حسین غمخوار

ساده می‌گویم دلم گویا پریشانِ تو است

ذهن و قلبم صحنه ی جولان مژگان تو است

در سرم فکر تو آنقدر رفت و آمد می‌کند

بر لبم تنها فقط ، اسمِ تو هذیان تو است

مثلِ هر شب با خیالت دل به رؤیا داده‌ام

بی تو تنها دلخوشی رؤیای پنهان تو است

درد این دوری دلم را بد به درد آورده است

قلب من خون است اگر،از درد هجران تو است

گر چه در ظاهر تو با من در کنارم نیستی

با منی هر لحظه چون این دل فقط آن تو است

راست می‌گویند که انسان با امیدش زنده است

من امیدم دیدن لبهای خندان تو است

من از این دنیا فقط تنها به یک«تو» راضی‌ام

تا قیامت قلب من همواره خواهان تو است

 

گره از کار بگشایند، شعری از حسین منزوی

شود آیا که پَر ِ شعر مرا بگشایند؟
بال زنجیری ِ مرغان صدا بگشایند؟

 


گره سرب به طومار نفس‌ها زده‌اند
کی شود کاین گره از کار هوا بگشایند؟


به هوای خبری تنگ دلم چون غنچه
شود آیا که ره باد صبا بگشایند؟


آری، آری رسد آن روز که این کهنه طلسم
بشکند تا که دژ هوش ربا، بگشایند


رسد آن روز که این شب‌زدگان برخیزند
تا به روی سحر، این پنجره‌ها، بگشایند


با کلیدی که به نام تو و من می‌چرخند
قفل‌ها از دل و از دیده‌ی ما بگشایند


«تا بریزند ز بنیاد به هم، نظم ستم
پیشتازان، ره طوفان شما، بگشایند»


ز آسمان آن‌چه طلب می‌کنی از خود بطلب
باورم نیست که درها، به دعا بگشایند


حکم، حکم تو و دستان گشاینده توست
تا اشارت کنی: این در بگشا! بگشایند

 

دل زود باور، شعر از رهی معیری

دل زود باورم را به کرشمه‌ای ربودی
چو نیاز ما فزون شد تو به ناز خود فزودی

به هم الفتی گرفتیم ولی رمیدی از ما
من و دل همان که بودیم و تو آن نه ای که بودی

من از آن کشم ندامت که تو را نیازمودم
تو چرا ز من گریزی که وفایم آزمودی

ز درون بود خروشم ولی از لب خموشم
نه حکایتی شنیدی نه شکایتی شنودی

چمن از تو خرم ای اشک روان که جویباری
خجل از تو چشمه ای چشم رهی که زنده رودی

 

پرستیدنت خطا نیست، شاعر فاضل نظری

تو آن بتی که پرستیدنت خطایی نیست
وگر خطاست!مرا از خطا ابایی نیست

 

بیا که در شب گرداب زلف مواجت
به غیر گوشه ی چشم تو ناخدایی نیست

درون خاک دلم می تپد،هنوز اینجا
به جز صدای قدم های تو صدایی نیست

نه حرف عقل بزن با کسی نه لاف جنون
که هرکجا خبری هست ادعایی نیست

دلیل عشق فراموش کردن دنیاست
وگرنه بین من و دوست ماجرایی نیست

سفر به مقصد سردرگمی رسید،چه خوب!
که در ادامه ی این راه رد پایی نیست

 

به عشقم شک داری، امید صباغ نو

تو هم شبیه خودم ، در دلت تَرَک داری
وچون شبیه منی ، ارزشِ محک داری!

 

شنیده ام که درختان کوچه می گویند
که با بهار و خزان ، حس مشترک داری

نیاز نیست که چیزی به صورتت بزنی!
به لطف حضرت حق ، تا ابد بزک داری

به عشق چشم تو آرام و رام می خوابم
دو چشم قهوه ای تلخ و با نمک داری

همیشه گلّه به دنبال توست ، شک دارم!
درون حنجره ی خویش نی لبک داری؟

تمام مسئله حل است ، پس چرا دیگر
به من، به سبزیِ چشمم، به عشق شک داری؟

 

شانه های تو، شاعر فروغ فرخزاد

شانه‌های تو
همچو صخره‌های سخت و پر غرور
موج گیسوان من در این نشیب
سینه می‌کشد چو آبشار نور

 

شانه‌های تو
چون حصارهای قلعه‌ای عظیم
رقص رشته‌های گیسوان من بر آن
همچو رقص شاخه‌های بید در کف نسیم

شانه‌های تو
برج‌های آهنین
جلوه شگرف خون و زندگی
رنگ آن به رنگ مجمری مسین

در سکوت معبد هوس
خفته‌ام کنار پیکر تو بی‌قرار
جای بوسه‌های من به روی شانه‌هات
همچو جای نیش آتشین مار

شانه‌های تو
در خروش آفتاب داغ پر شکوه
زیر دانه‌های گرم و روشن عرق
برق می‌زند چو قله‌های کوه

شانه‌های تو
قبله‌گاه دیدگان پر نیاز من
شانه‌های تو
مهر سنگی نماز من

 

توجیه عاشقی ،شعری از قیصر امین پور

 

تو نه مهتاب و نه خورشیدی و نه دریایی

تو همان ناب ترین جاذبه ی دنیایی



تو پر از حرمت بارانی و چشمت خیس است

حتم دارم که تو از پیش خدا می آیی



مثل اشعار اهورایی باران پاکی

و به اندازه ی لبخند خدا زیبایی



خواستم وصف تو گویم همه در یک رویا

چه بگویم که تو زیبا تر از آن رویایی



مثل یک حادثه ی عشق پر از ابهامی

و گرفتار هزاران اگر و امایی



ای تو آن ناب ترین رایحه ی شعر بهار

تو مگر جام شرابی که چنین گیرایی؟



من به اندازه ی زیبایی تو تنهایم

تو به اندازه ی تنهایی من زیبایی



عاشقی را چه نیازست به تو جیه و دلیل

که تو ای عشق همان پرسش بی زیرایی

 

لبخند صبح ،شعر از حسن جعفری

صبح آغاز قشنگی است اگر دریابی
تا فراموش کنی خاطره ی نابابی

صبح، لبخند شقایق به نسیم رویاست
فرصتی تازه، شبیه گهر نایابی

این طلوعی است که هر روز به تو هدیه شود
از همین روی به رویش زده شد القابی

راز بهروزی انسان به امید است همین
دره ای پر شود از روشنی مهتابی

نور امید، سحرگاه برد پژمان را
صبح آرد به دلت خاطره جذابی

هرکه با مرغ سحر چشم گشاید صبحی
نفس صبح عوض می نکند با خوابی

رزق و روزی بطلب از ته دل بعد از آن
قدمی، شال و کلاهی و به پا جورابی

سازگاری بنما گرچه که نا آرامی
رقص امواج ببین در بغل گردابی

آنچه از صبح که گویند قشنگ است ولی
یاد تو جور دگر می دهدم شادابی

حسن جعفری 

وفای عهد غزلی زیبا از مهرداد اوستا

وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم

شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم
 

اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت

کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم
 

وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم

شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم
 

کی ام؟ شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب

ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم
 

مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم

چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم
 

چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم

چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم
 

بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم

ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم
 

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل

ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم
 

جوانی‌ام به سمند شتاب می‌شد و از پی

چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم
 

به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون

گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم
 

وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم

ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟

بابا نان شعر مثنوی از حسن جعفری



حرف اول چون شود بابا، آب
ملتی را می کشاند سوی خواب

آب بابا داد بنیادش به باد
از چه باز آرند بابا آب داد؟!

آنچه کودک ابتدایی خوانده است
اسب خود را روی آن خط رانده است

بعد از آن چشمش همیشه شد به در
تا مددکارش شود حکم قدر

خوانده در گوشش معلم ابتدا
کارها سامان بگیرد با خدا

گر نخواهد او که برگی هیچ وقت
بر نمی بندد ز روی شاخه رخت

هرچه او خواهد همان خواهد شدن
هرچه او گوید همان باید شدن

تو فقط برگی و باری در تو نیست
بادی از او می کُند هست تو نیست

از چه می کوشی تلاش تو به چیست؟
رزق ها از او معاش تو به چیست؟

بعد از آن گوید پدر هم قادر است
دارد او بر چیزها بسیار دست

می دهد آب تو را از رقّتی
همچنین نانت دهد بی منّتی

این وظیفه شد برای والدین
که کند در کارها انجام دین

گر تو وابسته بمانی تا ابد
این نمی باشد برایت هیچ بد

آب و بابا چون رئیس حرف هاست
حاصلش هم تنبلی در انتهاست

پایه های تربیت هر کس که ریخت
ملتی می خواست از این آب و ریخت

منفعل باشد همیشه بی عمل
چشم امیدش کمک های ملل

بچه چون از ابتدا آموخت این
بی اراده می شود، سست و غمین

کم کمک قد چون کشد بالغ شود
میل و طبعش سوی آسانی رود

منتظر تا یک نفر نانش دهد
پیش او آب گوارایی نهد

لذت پیروزی اش چون سلب شد
همتش هم سوی پستی جلب شد

تنبل و تن پرور و پر مدعا
راه حل جوید به نفرین و دعا

وای از آنچه که ما پرورده ایم
این چه کاری بود ماها کرده ایم

شد پدر درمانده از این تربیت
از کسالت ورزی و این عافیت

نان مفت از نفت این شد ای رفیق
آخرش مانی تو بی یار شفیق

آنچه در مغز من و تو خوانده شد
پیش عاقل کل آن ها دیده شد

آنچه در فکر من و تو چیده اند
عاقلان پایان کارش دیده اند

حرف اول چون که شد بابا، آب
ملتی را برده این گونه به خواب

شعله دارم می کشم، شعر از حسین زحمتکش

شعله دارم میکشم در تب، نمی فهمی چرا؟
تاب بی ماهی ندارد شب، نمی فهمی چرا؟

اهـل آه و نالـه کردن نیستم جان من است
اینکه هر دم می رسد برلب نمی فهمی چرا؟

ذوب دارم می شوم هر روز می بینی مگر؟
آب دارم می شوم هرشب نمی فهمی چرا؟

آنچه من پای بدست آوردن چشمت زدم
قید دینم بود لامذهب نمی فهمی چرا؟

بین مردم مثل من پیدا نخواهد شد نگرد
"یک" ندارد جز خودش مضرب نمی فهمی چرا ؟

بارها گفتم دل دیوانه گرد عشق نه!
نیش خواهی خورد از این عقرب نمی فهمی چرا؟

شعر هیمنه عشق از نصرالله مردانی

تا ز تار نفسم نغمه هو می‌ریزد
دلم از هیمنه عشق فرو می‌ریزد

گرچه لب بسته‌ام ای عشق به آهنگ سكوت
حرفهای دل من از لب او می‌ریزد


همه شب می‌كشدم مست به بستان خیال
بوی خوبی كه از آن سنبل مو می‌ریزد


پر كند بوی خوشش وسعت تنهایی من
گل اشكی كه بر آن سبزه ی رو می‌ریزد


بر لبم زمزم نامش همه دم می‌جوشد
عطر یادش به برم از همه سو می‌ریزد


هر شب از باغ خیالش، گل شعری چیدم
تا ز شاخ غزلم این همه بو می‌ریزد


حرف ناگفته دل بود كه می‌گفت: بگو
كز نسیم نفسش رازمگو می‌ریزد


حرف ناگفته دل بود كه می‌گفت: بگو
كز نسیم نفسش راز مگو می‌ریزد

 

می خواهمت ، شاعر قیصر امین پور

می‌خواهمت چنانکه شب ِ خسته خواب را
می‌جویمت چنانکه لب ِ تشنه آب را

محو تو ام چنانکه ستاره به چشم ِ صبح
یا شبنم ِ سپیده دمان آفتاب را

بی‌تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته‌ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال ِ پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی می‌آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی‌تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

 

دست به دست، شاعر محمدرضا شفیعی کدکنی

دست به دست مدعی شانه به شانه می روی

آه که با رقیب من جانب خانه می روی

 

بی خبر از کنار من ای نفس سپیده دم

گرم تر از شراره ی آه شبانه می روی

 

من به زبان اشک خود می دهمت سلام و تو

بر سر آتش دلم همچو زبانه می روی

 

در نگه نیاز من موج امیدها تویی

وه که چه مست و بی خبر سوی کرانه می روی

 

گردش جام چشم تو هیچ به کام ما نشد

تا به مراد مدعی همچو زمانه می روی

 

حال که داستان من بهر تو شد فسانه ای

باز بگو به خواب خوش با چه فسانه می روی؟

خودت باش شعر از اقبال لاهوری

دیوانه و دلبسته ای اقبال خودت باش
سرگرم خودت عاشق احوال خودت باش


یک لحظه نخور حسرت آنرا که نداری
راضی به همین چند قلم مال خودت باش


دنبال کسی باش که دنبال تو باشد
اینگونه اگر نیست به دنبال خودت باش


پرواز قشنگ است ولی بی غم و محنت
محنت نکش از غیر و پروبال خودت باش


صد سال اگر زنده بمانی، گذرانی
پس شاکر هر لحظه و هر سال خودت باش

 

سادگی های زندگی شعر از حسن جعفری

در غربت جاده ها ، شاعر ابوالحسن انصاری

 

در غر بت جاده ها زمینگیر شدم

در چنبر بی رحم زمان پیر شدم

 

چون بغض فرو نهفته از حسرتها

در حنجر دشمنان گلو گیر شدم

پرده دار آتش غم شاعر مهرداد اوستا

ای پرده دار آتشِ غم! هر نفس بسوز

یک عمر بس نبود تو را، زین سپس بسوز


با آرزوی خنده گل در بهار عمر

ای مرغ پرشکسته! به کنج قفس بسوز


می‌سوختی به حسرت و دیدی که عاقبت

بر حال تو نسوخت دل هیچ کس؟ بسوز


چون غنچه باش پردگی درد خویشتن

زین غم که نیستت به گلی دسترس بسوز


یک عمر همچو شمع همه شب گریستی

یعنی هوای سوختنت هست، پس بسوز


هر گوشه‌ای ز دامن آه سفر فتاد

در دست ناله‌ای، دگر ای هم نفس! بسوز

 

سوی تو پریدن از حسین منزوی

اینکه گاه میخواهم کز تو دست بردارم
حرف سرد مهری نیست مشکلی دگر دارم

با تو عشق می ورزم ای پریچه و خود نیز
از حضور یک دره در میان خبر دارم

عشق من! اگر تقویم چند سال پس میرفت
میشد این مزاحم را از میانه بردارم

مشکلم بهار توست در خزان من آری
آنچه پیشِ رو داری من به پشت سر دارم

ورنه خوب میدانی بی توقف و جاری
دم به دم به سوی تو مهر بیشتر دارم

ورنه دوست میدارم سوی تو پریدن را
با تو پر کشیدن را تا که بال و پر دارم

نم نم ، شاعر حسن جعفری

دارم گِله از کارت، ای ماه کمان آبرو

شرحش همه می گویم، نم نم به تو رو در رو

 

در مِهر تو درگیرم، آن گونه که امشب من

مُهر از لب خود گیرم، گویم همه اش نیکو

 

این دوری سال و ماه، امید مرا برده

فانوس نگاه تو، گرچه بزند سوسو

 

بازی خود از رو کن، تکلیف چه می باشد

یا دل به دلم بر بند، یا اینکه برو با او

 

ردم بزنی پنهان، رد می کنی این پیمان

افتاده به پای دل، آن سلسله گیسو

 

چیزی است که در دل آن رازی شده پنهانی

چون عشق درون مرده، آن که نشود واگو

 

آرام فراموشی یک موهبت ذاتی است

زخمی که شده چرکین، شاید نشود رفو

 

این عرض شکایت هم خود قصه شیرینی ست

ما خوش به همین هاییم، ای ماه کمان آبرو

 

حال که تنها شده ام می روی، شعر از عماد خراسانی

حال که تنها شده ام می‌روی
واله و رسوا شده ام می‌روی

حال که غیر از تو ندارم کسی
این‌همه تنها شده ام می‌روی

حال که چون پیکر سوزان شمع
شعله سراپا شده ام می‌روی

حال که در بزم خراباتیان
همدم صهبا شده‌ام می‌روی

حال که در وادی عشق و جنون
لاله‌ی صحرا شده ام می‌روی

حال که نادیده خریدار آن
گوهر یکتا شده‌ام می‌روی!

حال که در بحر تماشای تو
غرق تماشا شده‌ام می‌روی

این‌همه رسوا تو مرا خواستی
حال که رسوا شده‌ام می‌روی

 

خدا پشت و پناهت، شاعر مریم حیدرزاده

گفتی که مرا دوست نداری گله‌ای نیست

بین من و عشق تو ولی فاصله‌ای نیست

 

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن

گفتی که نه باید بروم حوصله‌ای نیست

 

پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف

تو رفتی و دیگر اثر از چلچله‌ای نیست

 

گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله‌ای نیست

 

رفتی تو، خدا پشت و پناهت، به سلامت

بگذار بسوزد دل من مسئله‌ای نیست

بی پرده می گویم، شاعر ساناز رئوف (قاصدک)

بـی پـرده می گویم: غـزل هـامـان غزل نیست
چون زندگی جز صحنه ی جنگ و جدل نیست

زنـبـورهـا وقـتـی بـه آب و قـنـد سیرند !
بیچاره ما! حتا عسل هامان، عسل نیست

نامرد،پشت مردی اش پنهان، ولیکن
مردانگی، کار دورویان دغل نیست

پایین بـیـا از منبر وعظ و خطابه !

هرکس که اهل لاف شد،مرد عمل نیست

میراث مـا از جنگ هـای پشت پرده
غیر از عصای چوبی زیر بغل نیست

"خیام" و "مولانا"یمان را غصب کردند
ایرانیان! خامـوش ماندن راه حـل نیست

در نقشه ی ما، گربه نه! یک شیر خفته ست !
دنـیـا بـدانـد... شیر ، بـی عکس العمل نیست

"ارگ بم" و "نقش جهان" و "تخت جمشید"
در لـرزه های قـلـب مـا روی گسل نیست

بـا مـن پیـامی هست ، غیـر از بلبل و گـل
این "قاصدک" دیگر غزل هایش،غزل نیست

حلقه سرد، شاعر پابلو نرودا

به مرگ انديشيدم و حلقه ای سرد
که گرداگردم را فرا گرفته بود 
و هرآنچه از زندگيم برجا مانده بود برای حضورتو بود
دهانت چون روشنایی روز در تاريکي جهانم بود
پوستت به سرزمينی می مانست که روی بوسه هايم بنيان گرفت
آن گاه می دیدم همه دفترها به پايان خود رسیدند
همه آن دوستی ها
همه آن گنج های گرد آمده
و خانه روشنی که با هم برپا کرده بوديم
همه نيست شدند تا که هیچ چيز جز چشمانت برجا نماند
زيرا عشق
برای هنگامی است که زندگی آزارمان می دهد
مانند خيزابی بلند
یا شاید فراتر از آن 
اما مرگ می آيد و بر در می کوبد
ای تنها نگاه تو در اين همه پوچی
ای تنها زلال تو
برای کنار زدن نیستی
ای تنها عشق تو
در پایان دادن به تاريکی

زیباترین حرفت را بگو، از شاملو

زیباترین حرفت را بگو
شکنجه ی پنهان سکوت ات را آشکاره کن
و هراس مدار از آنکه بگویند
ترانه یی بیهوده می خوانید
چرا که ترانه ی ما
ترانه ی بیهوده گی نیست
چرا که عشق
حرفی بیهوده نیست
حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید
به خاطر فردای ما اگر
بر ماش منتی ست
چرا که عشق
خود فرداست
خود همیشه است

گیل فام ، شاعر قاسم پهلوان

این همه از شورو شعر ناب می گویند کو؟
آه همسایه! رفاقت، همدلی، لبخند ، کو؟

 

می زنم هرشب ورق آن خاطرات خوب را
آنچه می زد دائمن ما را به هم پیوند،کو؟

 

یاد جنگلهای گیلان،٫ باز باران٫ ،کودکی
خواب های خلسه روی دامن الوند، کو؟

 

خانه ی مادربزرگ و حوض وکاج کوچکش
شب نشینی ها و میز و چای و نُقل و قند، کو؟

 

بوی خاک نم گرفته، بوی سفره، آفتاب
بوی نان گرم و طعم ساده ی سوگند، کو؟

 

عطر تن پوش بهار از بهمن و دی می دمید
راستی آن شور حال آخر اسفند کو؟

 

عمری از دهقان نوشتیم وهوای پاک ده
ده به جا مانده، ولی دهقان غیرتمند کو؟

 

هرچه می خواهی بیا بنویس،اصلن بحث نیست
حرف بسیار است اما شاعر دربند، کو؟

 

شهر را می گشت با فانوس، اما یک نفر
ازهمان جا داد می زد یافتم، گفتند کو

دوباره بغض گلوگیر... شعری از قاسم پهلوان

دوباره بغض گلوگیر و گریه ی یکریز

هوای مرگ گرفته،غروب غم انگیز

 

سکوت سردخیابان وعابرانی گیج

دوباره صحبت بوران وکوچه هایی لیز

 

دوباره صحبت باغ ومترسک وپاییز

دوباره صحبت زاغ وکلاغ بی همه چیز

 

تمام روزگمانم همین خبرپخش است

بلندگام بگیرو نمان،نپاش ونریز

 

زمان،زمانه خوبی نه نیست،هم شهری

عبوس،جنگ طلب،بی هدف،خشن خونریز

 

هنوزکوچه پُراست ازصدای خنجرو تیر

هنوزشهرپُراست از خشونتِ چنگیز

 

چقدرفاصله،تاکی فراق و مرگ وجنون

چقدرآه مصیبت! چقدرداغ عزیز؟! 

 

درشهر، شاعر علیرضا قزوه

 

در شهر یکی نیست چو چشمان تو خون‌ریز

من شهر نشابورم و تو لشکر چنگیز

 

ای اشک توام باده و چشم تو پیاله

از زلف تو سرشارم و از چشم تو لبریز

 

پرهیزگران را چه نیازی‌ست به توبه

یا توبه‌گران را چه نیازی‌ست به پرهیز

 

هر روز یکی خشت می‌افتد به سر ما

ای سقف ترک خورده، به یک باره فرو ریز

 

ای آینهٔ "لست علیهم بمسیطر"

دریاب مرا، حضرت شمس‌الحق تبریز