خانه سیمانی
آتش عشق تو ای یار گرفتارم کرد
شمع جان سوخت از آن شعله و بیمارم کرد
من که در خانه سیمانی خود خوش بودم
تب عشق تو ببین راهی گلزارم کرد
یاد دریای نگاهت که عطش می آرد
بر لب جوی جهان تشنه ی دیدارم کرد
از شراب لب شیرین تو جامی بردم
نشدم مست از آن هیچ که هشیارم کرد
خواب دیدار تو دیشب به خیالم آمد
گویی بوده ست چو یک صبح که بیدارم کرد
گرچه از چشم تو افتادم و ماندم تنها
قهر تو نیز از این جامعه بيزارم کرد
ناز معشوق که گویند خریدن دارد
ای عجب! قهر عجیب تو خریدارم کرد
گفته بودند دلت باز شود گریه کنی
باز شد؟ نه عوضش شهره بازارم کرد
من که آرام ترین آدم دنیا بودم
اگر این گونه پریشان شده ام یارم کرد
ح.س.آرام
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۳ ساعت 0:7 توسط خط شعر
|
