آن شب ها

دلم هوای تو کرده هوای آن شب ها
در این شبی که شبی شد جدای آن شب ها

شبیه آدم دیوانه در خیابان ها
قدم زنم که در آرم ادای آن شب ها

به هر دری زده ام تا کنم فراموشت
که من شوم چو تو بی اعتنای آن شب ها

مگر تحملِ دوری تو آسان بود
مگر ز یاد رود ماجرای آن شب ها

چه کارها که نکردم ولی نشد که نشد
کسی به جای تو آرم به جای آن شب ها

شبی که عطرِ تنت در همیشه جاری گشت
پناه من شده بوده خدای آن شب ها

به جای مانده برایم ز تو فقط ردّی
ز خاطراتِ خوش آخرای آن شب ها

از آخرین خبرِ رفتنت تو گویی شد
خیالِ خام خودم کیمیای آن شب ها

چو قوی خسته ی تنها درونِ یک مرداب
شکسته بال بخوانم نوای آن شب ها

در این سرابِ نفس گیر مانده ام تو ببخش
اگر شد این غزلم در عزای آن شب ها

نشست یادِ خوشت چون میانِ دل آرام
دلم هوای تو کرده برای آن شب ها

برای من تو همان نرگسی که بوی خوشش
دمیده بود کمی لا به لای آن شب ها
ح.س.آرام ( حسن جعفری)

جغد جنگ

دوباره ناله و افغان دوباره جغدِ جنگ
دوباره خون و خرابی دوباره نام و ننگ

شده است محفلِ صیاد و گرگ های حریص
زلالِ ساحلِ آن ماهیانِ ناز و قشنگ

چو کارِ جنگ ز بازو گذشت شد به فشنگ،
در آشیانه ی شیران، شغال گشت پلنگ

بیا به پهنه ی ورزش، خودی نمایان کن
که پهلوانِ تو آن جا شود چنان سرهنگ

پیمبری که به وحدانیت قیام نمود
گرفته ملتِ او فاصله دو صد فرسنگ

به مردمان چه رسیده در این دیارِ کهن
از این تقابل و جنگی که گشته خود فرهنگ

به هر کجا که نظر می کنی غم و رنج است
خوشی به کامِ خلایق شده است زهر و شرنگ

کسی به دادِ کسی هم نمی رسد اینک
گرفته روی جهان را تظاهر و نیرنگ

دوباره ناله به پا کرده است جغدِ جنگ
شده است باغ و گلستان پر از نخاله و سنگ

خرابه ای شده آن شهرها که بود آرام
به تنگ آمده عالم در این زمانه به تنگ
ح.س.آرام

پاییز زیبا

فصلِ پاییز چه زیباست! شدم محو نگاه
زرد شد روی من شیفته با برگ گیاه

آن چنان در رهِ دلدادگی بیهوشم که
ژاله ی منتظرِ نور شدم وقتِ پگاه

شدم آشفته ی آن موی پریشان در باد
و سپس عاشقِ آن چشمِ پر از شرمِ گناه

قیمت عشق گران است و به مانند آن
شبنمی است به روی گل و الماسِ آه

سرنوشت من و او خطِ موازی است ولی
من به دورِ قمرش وای شدم هاله ی ماه

یک جهان فاصله هم گرچه بماند، گویم
به امید قدمش باز شوم راهی راه

سر راهش بنشینم به تماشای فصول
رفتن و آمدنش انگار به من داد گواه،

که بیاید وَ شود همره من دوشادوش
آن چنانی که بپرسند ز من گشتی شاه؟!

دارم امید رسد لحظه دیداری باز
در چنین حال و هوایی که خزد ابر سیاه

رود این فصل قشنگ و شوم آرام آرام
کُشته و مرده ی آن یارِ حسودِ خودخواه
ح.س آرام (حسن جعفری)